|
پاس دقایق
|
||
خداوند بينهايت است و لامكان وبيزمان
اما به قدر فهم تو كوچك ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد
و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود
و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود
يتيمان را پدر ميشود و مادر
محتاجان برادري را برادر ميشود
عقيمان را طفل ميشود
نااميدان را اميد ميشود
گمگشتگان را راه ميشود
در تاريكي ماندگان را نور ميشود
رزمندگان راشمشير ميشود
پيران را عصا ميشود
محتاجان به عشق را عشق ميشود
خداوند همه چيز ميشود همه كس را…
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر گفتار ناپاك
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها،ناراستيها، نامردميها…
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با كاسهاي خوراك و تكهاي نان مينشيند
در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند…
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟
چه زود پیداش کردم یادم رفته بود تو عصر تکنولوژی زندگی میکنیم...
آرزوها و خواسته های بزرگ هم جرات می خواد نه؟
دينگ دينگ دينگ...... شمردم تا 9 .....ساعت شماته دار امروزي كه به تقليد از روزگار خوش قديم روي ديوار خودنمايي مي كنه هيچ شبي تا 9 بيشتر زنگ نمي زنمه خاموش تا 6 صبح كه دوباره بيدار ميشه و باز دينگ دينگ...اما اين دفعه 6 بار وباز شروع كار زنگ ساعت تا 9 شب . يه زمانايي نه چندان دور اين ساعت ها رو كوك ميكردند و كار اونها شروع ميشد البته 24 ساعته يعني دو دوره از ساعت 1تا 12 سر هر ساعت همون تعداد دينگ دينگ.(اينجا يكم بايد رياضيتون قوي باشه).. اما كم كم باطريا اومدن و اون ساعت ها يا رفتن تو مغازه عتيقه فروشي يا تو پستو يا مثل يه تابلو قديمي خاك گرفته رو ديوارا موندن گذشت و گذشت و فقط ساعت هاي خاموش باطريي كار كردند تا اينكه مردم باز دلشون واسه دينگ دينگ قديم تنگ شد رفتن دنبالش اما ديگه مثل قديما نبود ارزشش رفته بود بالا چون يهو همه ياد دينگ دينگ افتادن ديگه اسم اون ساعتها شد عتيقه.ولي بهر حال مثل بقيه چيزها يه راه حلي وجود داشت و اون همون ساعت هاي مدرن شماته دار بود با ارزش كمتر از قديمياي اصلي، اينا ديگه كوكي نبودن بلكه همون ساعت هاي هميشگي باطريي تو خونه ها بودن كه براشون قاب درست كرده بودند و بهشون ياد داده بودن كه از 9 شب ديگه نبايد زنگ بزني ، آره ديگه چون آخه امروزه و همه چي فرق مي كنه و اگه مي خواي ديروز رو بهت مي فروشن اما ديروزه قلابي در حقيقت امروزي در قالب ديروز و تو چقدر خوشحال ميشي كه راحت ديروز رو بدست اوردي ولي متوجه حقيقت ماجرا نيستي،كاشكي همه ما ديروز رو نگه ميداشتيم تا فردا ازش استفاده كنيم نه اينكه مجبور شيم دنبالش بگرديم و آخر هم براي چيزي جز اصل ديروز گدايي كنيم .
این خود کاری که دستمه (به قول قدیمیا قلم) تا می گرفتمش تو دستم خودش شروع می کرد به نوشتن (در اینجام منظورم اون قدرتی هست که از دست من بهش منتقل می شد و راه می افتاد وگرنه همه می دونن که خودکار دست و پا و درکل قدرتی نداره) و یادمه یه وقتایی عارف می شد یه وقتایی شاعر میشد گاهی غمگین بود گاهی وقتام شاد ،الانم که گیجه یعنی اصلا نمی دونه باید کدوم یکی از حالت های بالا باشه یا اینکه مخلوطی از حالت های بالا رو داره اکثرا هم درین حالت تصمیم می گیره که یه غلام حلقه به گوش باشه تا فقط بهش دیکته کنن، اینام همش به این دلیل به وجود اومده که مدت مدیدی هست که داشته خاک می خورده ، کارش فقط نوشتن جزوه بوده سر کلاس تا حداقل یکم با سواد شه یا اینکه خیلی هنر می کرده یه لیسته خرید می نوشته یا دو تا مسئله حل می کرده واسه خاطر همین هست که من فکر می کنم که تنبل شده و قابلیت هاش یادش رفته یا با من قهر کرده چون خیلی وقته یادش نبودم . اما من این چیز ها حالیم نمیشه دارم سعی می کنم راش بندازم تا به خودش بیاد با اینکه خیلی خودشو برام لوس می کنه ولی من اطمینان دارم که بالاخره دست از لجبازی برمیداره و اون خودکار دوست داشتنی قدیمیم می شه همین الانشم تو نوشتن اذیتم کرد اما من زورم از اون بیشتر بود و تا اینجاش که بهش غالب شدم. بقیه شو خدا بخیر بگذرونه..
دومین چیزی که می خوام بگم جدید نیست ولی تقریبا هر روز با این مسئله برخورد می کنم و اون اینه که یه وقت هایی آدم چون می خواد ترحم بقیه رو جذب کنه خودشو اذیت می کنه یعنی اینکه به خودش سخت بگیره تا مثلا مامانش بگه آخه چرا اینکارو می کنی یعنی مامانه اینجا دچار یه نوع عذاب وجدان بشه که شاید بخاطر رفتار غلطش باعث شده بچش به قولی لجبازی کنه اما این مدل لجبازی فقط یه نفرو شدیدا مورد هدف قرار میده که اونم خوده طرفه مامانشم ناراحت میشه ها اما اونقدر که خود طرف اذیت میشه بقیه نمی شن٬ البته این یه نمونش هست که امروز فکرمو درگیر کرد خود آزاری جنبه های گسترده تری داره.....پس این خود ما هستیم که برا خودمون سختی و مریضی و ناراحتی و ... به ارمغان میاریم پس دستمون واقعا درد نکنه.همه بیایم یاد بگیریم که مسئله های کوچک رو زود بزرگ نکنیم و مسئله های بزرگ رو هم سخت نگیریم چون به هر حال میگذره مهم فقط خود آدم هست و مهم اینه که بدونه راحتیش تو چیه و خودشو تو ناراحتی قرار نده...
پس از اینکه مشکلت را دورن این جعبه قرار دادی دیگر نگران هیچ چیز نباش در عوض خودت را مشغول کارهای لذت بخش و شادی آور زندگی کن .
اگر توی ترافیک گیر کردی نا امید نشو !در دنیا انسان هایی وجود دارند که رانندگی برایشان یک رویای دست نیافتنی است.
آیا امروز در محل کار روز خسته کننده ای داشتی ؟ به شخصی فکر کن که سال هاست از محل کارش اخراج شده است.
آیا از اینکه در رابطه ی عشقی ات موفق نبوده ای ناراحتی؟به افرادی فکرکن که هیچ گاه نتوانسته اند لذت عشق ورزیدن را درک کنند و هیچگاه کسی عاشقشان نبوده است.
حسرت می خوری که چرا از تعطیلات خوب استفاده نکردی؟به زنی فکر کن که در اتاق زیر پله نشسته ۷ روز هفته ۱۲ ساعت در روز کار می کند تا غذای فرزندانش را تامین کند.
ماشینت خراب شده و مجبور شدی چندین مایل پیاده بروی؟ به شخصی فکر کن که فلج است و آرزومند فرصتی است تا بتواند چند قدم راه برود.
خود را در آیینه نگاه کردی و یک موی سفید دیگر پیدا کردی؟به بیمار سرطانی که تحت شیمی درمانی است فکر کن او آرزو دارد مویی داشته باشد تا آن را در ایینه نگاه کند.
خود را گیج و سردرگم یافته ای با این می اندیشی که اصلا زندگی برای چیست؟هدف من چیست ؟شکرگزار باش! کسانی هستند که اینقدر عمرکوتاهی دارند که فرصت فکرکردن به این سوالات را هرگز پیدا نمی کنند .
خود را قربانی بدخلقی بداخلاقی و بی توجهی دیگران یافته ای؟ به یاد داشته باش همیشه اوضاع می تواند از این بدتر باشد .خوشحال باش که تو مثل آن ها نیستی.
این نامه را برای دوستان خود بفرست شاید بدون اینکه خودت بفهمی بتوانی زندگی او را بهبود بخشی.
خدا
ديشب رويايي داشتم ؛
خواب ديدم بر روي شن ها راه مي روم،
همراه با خود خداوند.
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگي ام را مانند فيلمي مي ديدم .
همانطور كه به گذشته ام نگاه مي كردم ،
روز به روز از زندگي را،
دو رده پا بر روي پرده ظاهر شد،
يكي مال من و يكي از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت .
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه كردم.
در بعضي جاها فقط يك ردپا وجود داشت ...
اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود.
روزهايي با بزرگترين رنج ها، ترسها، دردها و.....
آنگاه از او پرسيدم:
خداوندا! تو به من گفتي كه در تمام ايام زندگي ام با من خواهي بود
ومن پذيرفتم كه با تو زندگي كنم .
خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟
خداوند پاسخ داد:
فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت،
نه حتي براي لحظه اي،
و من چنين نكردم.
هنگامي كه در آن روزها يك ردپا بر روي شن ديدي،
من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم.
فرهنگ عامیانه برزيلي
|
|